کلیک کنید
64
[ T y p e h e r e ]
همسایهی پری
- نه نیستم .....به خدا حرفهاش دروغ بود.
-من کاری به راست ودروغش ندارم....اما حضور تو این وقت شب ،با یه
پسر عوضی تو ی یه کوچه ی خلوت وتاریک، چیزه دیگه ایی میگه....
وقتی پدرت گفت باید به هم محرم بشیم فکر کردم باید از خانواده ی
معتقدی باشی و به یه سری اصول پایبندی،اما ظاهرا اشتباه می
کردم.فردا باهات تماس می گیرم تا بری خونه ی مژگان شنود رو نصب
کنی واین محرمیت مسخره رو تموم کنیم.
پریناز به چهره ی سرد و یخی هومن نگاه کردکه تمام مدت به انتهای
کوچه خیره شده بود با تحکم و عصبی حرف میزد.هومن سرش را کنار
گوش پریناز آوردو به آرامی گفت:
-حیف که به پدرت قول دادم توی این مدت مواظبت باشم وگرنه نگاهتم
نمی کردم ، از دختر های خیابونی حالم بهم می خوره ، دفعه ی آخرت
باشه...
بار دیگر » زنگ خرابه « هومن زنگ را فشرد ، پریناز با شرمندگی گفت
هومن چند ضربه به در زد،و کمی از در فاصله گرفت و پریناز با چشمانی
پر از اشک به قامت بلند و کشیده ی او خیره شده بود که در حالی که
دست در جیب کاپشنش داشت سرش را به زیر انداخته بود.
لیلا خانوم سراسیمه در را باز کردبا صدایی که بی شباهت به فریاد نبود
گفت
برچسب:
نویسنده: nima
تاريخ: شنبه
5 مرداد
1398 ساعت: 21:52